من در آغوشت چه تنهایم ،
و چقدر احساس غربت می کنم.
به سقف اتاقم نگاه می کنم ،
آنقدر کوتاه است که نفسم بند می آید!
این روزها...
بودنت همچون نبودنت تلخ است.
من در نگاهت گم مي شوم،
و تو در نقشهاي رنگين پيراهنم.
من لبخندت را مي جويم،
و تو برجستگي هاي اندامم را !
اين روزها دنياي زن بودن چه خاكستريست.
حرف هايم را مي گذارم لاي كتاب هايم...
روزها و ماه ها مي گذرند،
فصل ها عوض مي شوند،
امروز را در تقويم اتاقم پيدا نمي كنم!
مادرم به من لبخند مي زند،
و من فقط نگاه مي كنم.
با خود مي گويم :"شايد سال هاست كه مرده ام!"
دنياي تكراري زير نقاب چهره هايي نو،
حوصله ام را سر مي برد.
مي خواهم بگويم: دوستت دارم.
اما نگاه عريانت آزارم مي دهد.
ديوار اتاقم را خط خطي مي كنم،
و نامه هاي عاشقانه ات را در جوي خيابان مي ريزم.
از دور مي آيي...
بي حوصلگي از چشمانت مي بارد،
مي دانم اين بار هم حرف تازه اي نداري.
درختان پير از زير پوستشان لبخند مي زنند،
و برگ هاي زرين آواز مي خوانند.
من دلم مي خواهد شعر بگويم.
اما چه بگويم كه حرف تازه اي نيست.
اين تويي كه در لابه لاي خطوط دفترم تكرار مي شوي.
باز بي تابم مي كني...
من در ميان آشفته بازار زندگي ام،
هرچه فكر مي كنم،رنگ صداي تو را به ياد نمي آورم.
گويي به رنگ صداي مادرم بود، آنگاه كه لالايي مي خواند.
يا به رنگ صداي خدا...
تمام درختان هميشه بهار را بر آستانه ورودت مي كارم،
و يك حس سبز از آسمان هبوط مي كند.
من بر اين درگاه تا هميشه منتظرت خواهم ماند.
اي هميشه جاودان من
بيا كه نزول عشق را با هم جشن بگيريم.
و تو را با رهگذر پشت سري ات!
چند روزيست، در دنياي ديگري هستم.
و فكر مي كنم،
روزهاي آخر...
تو مرا از دست خواهي داد يا من تو را ؟!؟
تو معصوميتم را به دندان مي كشي،
و خدا بغض مي كند!
كاش مي دانستم ...
در پس گرماي دستانت ،
چنگال هايي تيز كمين كرده اند.
و پشت لبخند شيرينت ،
دندان هايي درنده انتظارم را مي كشند.
كاش مي دانستم.
تو چه زود بار خود را بستي!
كاشكي حوصله مي كردي،
مي خواستم با تو بگويم:
از لحظات سرد با تو بودن كه اندامم را كرخت مي كرد،
از روزها و شبهايي كه بر زخم هايم
بخيه مي زدم...بي آنكه تو بداني.
مي خواستم با تو بگويم:
تو اگر مرهمي نيستي براي زخم هايم،
بگذار كهنه شوند.
تو برو اي نامهربان،
"مي بخشمت"
اما اي كاش دم آخر بر بخيه هايم ناخن نمي كشيدي،
تا جاي زخم هايي كه زدي تا ابد بر پوست روحم باقي نماند!
و شادي هاي كوچكم را پرپر نكند.
كاشكي حوصله مي كردي...
چه حرف ها داشتم براي با تو گفتن،
كه حال تا هميشه زير پوستم مي خزند،
و آزارم مي دهند.
كاشكي حوصله مي كردي...
خدا مرا در آغوش مي كشد،
ومن اشك هايم را...
بر دامان پاكش مي ريزم.
نيم نگاهي به تو مي اندازم،
مات و مبهوت مي ماني.
گويي خدا را نمي شناسي؟!؟
پس چرا خيال كردم از بهشت آمده اي؟!
نه تو دوستم داري
ونه حتي...باران مي بارد!
روزهاي آفتابيه تكراري، هميشه حالم را بر هم ميزند.
از سفر نگو،
كه هميشه دلم را مي لرزاند.
سفر اشك ها بر پهناي صورتم،
سفر طنين صدايت در اعماق وجودم،
و...
سفر دست هاي مهرباني ،
كه در سياه چالي به نام زندگي گم شدند.
وهيچ گاه پيدايشان نكردم!
حال با طنين صداي خود خو مي گيرم.
نگو تو هم مسافري، كه دلم مي لرزد!
اي آشناي ديرين...
وانمود مكن دوستم داري،
كه خوب مي شناسمت!
اي تو كه با ستارگان آشنا نيستي ،
نمي داني هر شب بغض مي كنند،
وقتي چشمك مي زنند.
و...
تو كه پاي درد ودل آسمان ابري نمي نشيني،
چتر بر سر ميگيري ،
هرگاه مي گريد.
"چتري به رنگ سياه دلت!"
اي تو كه شانه هاي سنگي ات ،
تاب سوز اشك هاي آسمان را ندارد.
اشك هاي مرا نيز ناديده مي گيري.
گله نمي كنم.
چون خوب مي شناسمت!
و اين مائيم ...
كه همچون عروسك هاي خيمه شب بازي ،
بر صحنه تاريك زمانه مي لوليم.
و نخ هايمان به هم گره مي خورد !
در همان حوالي است كه ...
آواز قلب ها،
ميان صداي قدمهاي چوبي مان گم مي شود.
و چه ساده،
تراژدي روزهايمان را،
شوخي تلخ روزگار مي پنداريم.
هيچ كس نمي داند آخرين پرده كدام است!؟
وقتي تو نيستي...
همه شبهايم شب يلداست!
اما امشب يلداترين را جشن مي گيرم ،
و به اميد آمدنت،
تا اولين صبح زمستاني،
تخم آفتابگردان مي شكنم و
ستارگان پشت پنجره را با هم آشتي مي دهم.
به ياد داري،
مي خواستي روزهاي بي كسي ام را پر كني؟
پس چرا نگاهت هميشه خاليست؟!
به من بگو اي يار ...
به كدامين لحظه با تو بودن دل خوش كنم؟
به خطوط گزنده دستانت ،
يا كنايه هاي گاه وبي گاهت؟
و به كدامين لبخند سردت پاسخ گويم.
بگومي شنوي صدايم را...؟
اين روزهاي غريب...
كشتارگاه بزرگي ست،
براي سلاخي روح آدميان!
همه را پوست مي كند
وچون گوشت قرباني
از قلاب مي آويزد!!!
.....
كاش با هم مهربان تر باشيم.
مرا در بند دوست داشتنت قرار مده
و رهايم كن،
چون قاصدكي در باد.
بگذار بي تو بودن را تجربه كنم.
هوا طوفاني نيست !
روزهاي پاييزي ،
چون ديوانه اي همه شهر را مي گردم .
...زير لب مي گويم:
"كاش بدانم زير كدام تكه از آسمان خدايي
و كدامين قطره باران،
بر شانه هاي مهربانت مي چكد ؟"
اي نامهربان
به من نزديك مشو كه آتش هوست جان مرا مي سوزاند،
ودرميان افكار مشوشم...
تا ابد همچون مرده اي بر طناب دار معلق خواهي ماند!
ديگر به ستوه آمده ام
دلم مي خواهد در شهري زندگي كنم،
كه تو در آن نباشي!
شهري كه لب هر پنجره اش گلدان گلي است.
وعشق را ميان كوچه هاي بن بست جا نمي گذارند.
جايي كه دختركان، پرندگان را در قفس نمي كنند.
وپشت هر ديواري خانواده اي گرم زندگي مي كند.
شايد جايي ديگر...
اي عشق اهورايي
اگر فرشته نبودي ...
من اكنون در جهنم نبودنت نمي سوختم.
وفقط اگربيشتر مي ماندي ...
ديگر وصله اي ناجور بر معصوميت احساست نمي شدم .
همان مي شدم كه تو مي خواهي !
كه تو گفتي دوستم داري،
شيطان از آسمان سقوط كرد.
وتو ...
چون زالو به ظرافت اندامم چسبيدي
و خون رگهايم را مكيدي !
از آن روز...تمام گلهاي باغچه پژمردند.
عنكبوتي روي لبهايم تار مي تند،
و با چشمانم حرف مي زنم .
ديوارهاي نم زده شهر سال هاست كه به خواب رفته اند
وسگ هاي ولگرد حق زيستن يافته اند .
ظرافت اندامم تحمل روح خار دار مردمان را ندارد.
در راه خانه شنيدم...
رهگذري زير لب زمزمه مي كرد:
" دنياي تاريكي است !"
لاي سيم هاي خار دار گير مي كند،
و خون به شيشه مي پاشد.
هنوز هواي اتاق را مه گرفته...
و من ميان ديوارهاي سربي جان ميدهم !
نه برايت شعر مي گويم
و نه آواز مي خوانم .
چند وقتي است مي خواهم بگويم :
اي نامهربان ،
وقتي هوس به شدت از نگاهت بيرون مي جهد
احساس تهوع مي كنم .
نگو دوستم داري ، كه باورنمي كنم.
و نگواز نديدنم دلتنگي...
كه رياكاريه چشمانت سخت آزارم مي دهد.
مرا با تمام زخم هايم پشت سر خاطراتت رها كن و برو...
و نپرس من چه حالي دارم.
امروز آسمان روشن تر از هميشه بود ،
چشمانم را مي زد.
ودر پس چهره پر مهر خدا چشماني پر از اندوه بود !
خوب ميدانم نگران حالم است.
فكر مي كنم اگر امروز بيايي،
عمق دوري مان آنقدر زياد است...
كه حتي اگر دستانت را به سويم بگشايي،
نمي توانم پرشي به بلندي دوري مان داشته باشم.
من مجازات شدم تا آخر دنيا اين سمت گودال بمانم !
اين روزها هوا آنقدر ابريست كه...
مرا عاشق نگاه بي جهت هر رهگذر بي خيالي مي كند
و همه دنيايم زيبا مي شود،
حتي ديوارهاي كهنه شهر